alone star


حفظ آرامش و لزوم ایجاد گفتگو

Posted in گراش by seyed ali on February 1, 2010
Tags:

با اعلام خبر شهرستان شدن گراش گروهاي مختلف مردم در غروب روز يكشنبه در خيابان گراش به شادي پرداختند و احساس خوشحالي خودشان را در اعلام اين خبر بروز دادند. البته اين خبر واقعا هم خوشحال كننده بود و مردم گراش پس از سالها انتظار به اين مهم دست پيدا كردند، جا دارد از مسئولين و تمامي دست اندركاران و كساني كه در طول سالهاي اخير پيگير اين مسئله بودند تشكر و قدرداني كرد.
اعلام اين خبر در آستانه ي 22 بهمن ماه سال 1388 و ورد به دهه مبارك فجر انقلاب اسلامي شادي را دو چندان كرد اما همان گونه كه حجت الاسلام و المسلمين حاج سيد عباس معصومي از روحانيون برجسته ي گراش نيز اعلام كردند بايد حرمت ماه صفر و بخصوص اربعين حسيني كه در پيش داريم حفظ شود و تاكيد مكرر ايشان و ديگران سخنرانان مراسم بر ايجاد آرامش بود تا خداي ناكرده بهانه اي به دست كسي ندهيم و مراسم هاي جشن و شادي را بعد از ماه صفر اجرا كنيم.
حال كه اين مهم در شهر ما اتفاق افتاده است و پس از سالها تلاش و كوشش مسئولين مردم شهر گراش، ارتقاء پيدا كرده ايم بايد به جاي رفتن به حاشيه به آينده فكر كنيم زيرا بعد از اين، مسئوليت و كارهاي ما سنگين تر خواهد شد و بايد علاوه بر آباداني شهر گراش به ديگر توابع نيز توجه داشته باشيم و ما اشتباه گذشتگان را تكرار نكنيم و دست دوستي با مردم توابع شهرستان گراش ( اوز و بيرم ) و حتي شهرستان لارستان بدهيم و همان گونه كه نماينده ي محترم مردم آقاي حسني نيز گفتند بايد با همدلي حتي فاصله هاي جغرافيايي را برداريم و با اتحاد پيش به سوي آباداني و سازندگي كل منطقه ي لارستان برويم.
اگر كمي واقع بينانه تر به موضوع بنگريم و حتي خود را جاي برادران لاري بگذاريم اين اتفاق را بايد با ديد مثبت نگريست. سالها ي سال بود كه مردم توابع شهرستان لارستان از مسئولين لارستان گلايه مند بودند و در همين اواخر هم آقاي زاهدي كه خود يكي از كانديدهاي نمايندگي مجلس هشتم از شهر لار بود نيز بر اين امر تاكيد داشتند كه با ارتقاء توابع شهرستان لارستان مي توان بهتر و سريع تر دست به آباداني و سازندگي در منطقه ي كهن لارستان بزنيم. گلايه هاي مردم لار از آقاي حسني نيز در اين رابطه بود كه تقاضاي ارتقاء فرمانداري لارستان را به فرمانداري ويژه داشتند كه آقاي حسني در پي سخنان خودشان تاكيد كردند كه پيگير اين مسئله نيز هستند و تاكيد داشتند كه پيگير موضوع فرمانداري وپژه براي مردم شريف شهر لار نيز هستند.
ما نبايد اراده ي خود را به تعصبات دروني خود بسپاريم و با وسوسه ي اين تعصبات حركت کنيم، نبايد به گذشته باز گرديم و اختلافات گذشته هاي دور را بار ديگر بر سر كار بياوريم بلكه بايد در شرايط حساس كنوني همه ي مردم بخصوص مردم شهرستان گراش و شهرستان لارستان با همدلي و اتحاد و جدا از مسايل حاشيه اي براي ساختن منطقه ي لارستان كهن با همديگر همراه شوند. ما مردم گراش همانند گذشته دست دوستي به سوي برادران و همسايه ي ديوار به ديوار خود دراز مي كنيم و تاكيد مي كنيم كه در شرايط حاضر حفظ آرامش بهترين راه است و اين حق را هم براي آنها ناديده نمي گيريم تا در پي فرمانداري ويژه باشند چرا كه پيشرفت حق مسلم هر ملتي است اما اين درخواست بايد در آرامش و از طريق راه هاي قانوني باشد و مطمئن باشيد با شناختي كه از آقاي حسني داريم ايشان پيگير درخواست هاي مردم شهر لار نيز خواهند بود و بايد اين درخواست ها با گفتگو و در شرايط آرام صورت بگيرد تا انشالله شاهد پيشرفت و آباداني در تمام منطقه ي لارستان و از همه ي مهمتر زندگي دوستانه و صميمي همه ي مردم از همه ي نقاط لارستان چه گراشي و لاري و اوزي و بيرمي و جويمي و چه شيعه و سني باشيم. در طول سالهای دراز اين مردم در كنار هم زندگي كردند و انشالله همين اتحاد در كنار آباداني و پيشرفت حفظ خواهد شد.
ما نبايد بگذاريم حاشيه ها و تعصبات ما را از مسير اصلي خارج بكنند و بايد به آینده بنگريم و با كنار هم بودن آینده ي روشني را براي همه ي مردم منطقه ي لارستان كهن شاهد باشيم.

اندر احوال دوستان

خب رسيديم به جاهاي خطرناكش…

وا؟

ما كه هنوز شروع نكرديم

اصلا بي خيال. بيا بريم هر چي شد …( از الانم بگم هر كي خواست دعوا راه بندازه و به نوشته هاي من گير بده؛ به من ربطي نداره و از الان همشون رو تكذيب ميكنم.)

شخصيت هاي اين نوشته يه جورايي همگي خطر ناك هستند؛ به قول برو بچ : “خيلي شديد”! البته به جز عده اي انگشت شمار، بقيه بايد از دسترس كودكان دور نگه داشته شوند. اي بابا اصلا به ما چه. هر كي راه خودش رو ميره. تازه راه بعضي كلكه ها ، هم فلكه ي گپو داره و هم زير گذر!

يكي از شخصيت هاي قابل احترام ( نگيد داره چاپلوسي ميكنه چون دقيقا دارم همين كار رو ميكنم ) و دوست داشتني فردي است مهندس، آقا، كت و شلوار، بلبل شورا ، صاحب امتياز موسسه ي نشر زوجين و آثار ازواج ، خود اي دي اس ال و سرعت ، بابا خود شخصيت ، هلو و سبزي جات ، ميدان تره بار ، آسفالت و بلوار، مجوز،  روشناي كلات و خيلي چيزهاي ديگه. اصلا اين مهندس ما بزرگترين خدمت ها را به شهر بخصوص جوانان كرده ميدونين چرا؟

هر كجا بري مشكل اصلي جوانان رو بپرسي، ميگن : ازدواج! اين آقا مشكل اصلی رو نمي دونم با چه طعمي به راحتي حل كرده و از آنجا كه هر كس وارد حريم شركت و زبانكده ميشه بختش باز ميشه و خدا يكي رو براش يه راست ميزاره جلوش. حالا چه رازي است الله اعلم. هر كي ميگه نه میتونه امتحان کنه و  بره اونجا. مجرد تحويل ميگيرن متاهل ميدن بيرون. كارخانه ي چسپ دوقلو است. توي اين اوضاع بد اقتصادي و بحران جهاني كه همه كارخانه ها دارن ورشكسته ميشن، ماشاا… اين يكي با مديريت فوق خوب اين بلبل بياباني خوب بازارش گرفته ، اين مرد خوش تيپ هر چقدر براي ديگران و شهر خاصيت داشته براي ماهای بدبخت ، خوبي كه نداشته هيچ ، به واسطه ي اينكه از سر بدشانسي هم محله اي ما است يه آسفالت كوچولو براي محله نكردن كه خدايي ناكرده ملت نگن ها!!! ديدي!!! محله ي خودشونه ها! اينجوريه ديگه. مظلوم واقع شديم، در كل هم غمي ني فداي يه لبخندش كه هر چي گرفتاري ميكشيم از دستش بازم تمومي نداره .

دوم: پغ؟ نه … مخ؟ … نه ، مغ نه؟ اين بود؟ هاي با تواما؟ اوووووه. نمي دونم. ميگن بچه هاي كلاسشون يكي از اين چيزها رو بهش مي گفتن، از اين آدم هر چي بگم كمه ، اصلا معلوم نميشه چه جوريه ، اين وريه يا اون وريه شايد هم هيچ وري نباشه، تازگي ها مي خواد بابا بشه ولي نمي دونم چرا شكم خودش گنده تر شده ، بخسيا اصلا هم خوراك نداره ، هيچي نمي خوره دو لقمه بيشتر غذاش نيست، ميگه اصلا خوردن ربطي به گرسنگي نداره ، ولي فعاله. اينقدر فعاله كه به دليل كمبود بنزين و سهميه و اين چرنديات بايد ببريمش دو گانه سوزش بكنيم.يه موتوري داشت ” آر-اس” . البته ديگه الان به دليل شكارهاي غير قانوني نسلش از بين رفته و تك و توكي توي سيستان بلوچستان ديده شده كه براي جابجاي ترياک ازش استفاده ميشه. وقتي نامزدي بود هميشه ي خدا دم در خونه خال زينل بود به قول خودش همسرگرانقدر هم دم در ايستاده بودند و اختلات مي كردند، من نمي دونم چرا نمي رفتند داخل و هميشه دم در بودند، شايد به دليل ترس از پدر زن گرام بوده باشه؛آخه واقعا هم ترس داره با اون كلاه.خلاصه که  الان داره درس ميخونه، مشقاشم خوب مي نويسه. بهش قول دادم يه توپ قل قلي براش بخرم اگه خوب مشقاشو بنويسه ، كم كم هم مدركش رو ميگيره بعدا دوباره مياد گراش الافي.

سوم : اين آقا به روش هاي گوناگون پول زور ميگيره و گول زدن ملت رو جزو اصلي ترين كارهاي خودش تلقي ميكنه و با شوق بهش افتخار ميكنه و ميگه ما وظيفمون رو به نحو احسنت انجام ميديم ، توي برره پول زور با خشونت مي گرفتن اين كچل مو فرفري با خنده پول زور ميگيره. ولي آدم مهربون و دوست داشتني هستش. علاقه ي خاصي هم به استخر و حاجي پنگي يا به قول برادران لاري “كون توپ” داره. در كل پايه است و ميشه براي عبور سيم برق هم ازش استفاده كرد. صبح تا صبح ميره جلوي آينه، صدمن كرم و ژل ميزنه به كلش كه قيافه ي خوش تيپش رو ضايعه تر بكنه. ظهر ها هم ميره با اتركش براي تك چرغ زدن، كاريشم نميشه كرد. اونوقت اسم خودش رو گذاشته مهندس، اون مهندس اولي، جوونا مي رفتن پیشش و متاهل بيرون مي اومدن،  به جامعه خدمت مي كردن. ولي اين يكي هر كي بره رايانت خاك تو سرش مي فرستنش سربازي. حالا ديگه خودتون قضاوت كنيد اين مهندس كجا و آن مهندس كجا. یه مهندس مرد تحويل جامعه ميده اون يكي قرطي . يه دختري هم داره به اسم زهرا كه كم كم يك سالش ميشه و از همون روز اول پا قدمش نحس بود و روز تولدش مصادف بود با ناپديد شدن استاد بزرگ و کلاهبردار محترم يعني آقاي نجفي و بدبختي گراشي ها ( هر كي دنبال مقصير ميگرده همين دختره خودشه ، الهي قربونش برم ) اين دختر ناز و زشت هم از الان بگم كسي حق نداره بره خواستگاريش چون خودم پيش خريد كردم هر چقدر هم باباش براش تبليغ بكنه نبايد گول رسانه هاي بيگانه رو بخوريد. اين آقا اصولا ديكتاتور هم هست و براي پست مدير كلي انجمن هنوز چيزي نشده دخترش رو جانشين خودش كرده. انگار شاه قاجار هست.

در وصف انجمن رايانتش هم همين رو بگم كه خودم توي پاچه خواريش نوشتم: ” با دورود فراوان خدمت مهدي شاه بزرگ، شاه شاهان، شاه انجمن ها، پسر عالمي كبير، مدير كل همه مديران، كه اين انجمن را ساخت”.
مدير كل گويد:
” اهورامزدا چون اينجا را آشفته ديد آن را به من ارزاني داشت. مرا مدير كل كرد. قبل از اين انجمن هيچ انجمني در گراش نبود، من براي جوانان گراشي اينجا را بنا كردم، هر چه كردم براي آنان بود. من مدير كل هستم به خواست اهورامزدا من اين انجمن در جاي خود نشاندم. آن چه من گفتم، همان گونه كه خواست من بود آنگونه كردند. اگر مي خواهي بداني كه چند كاربر در انجمن هستند به تعداد كاربران بنگريد. آانگاه پي خواهي برد و برايت آشكار خواهد شد كه چرا معاون انتخاب كردم. آنچه شد همه به خواست قاسم رنجبر كردم. اهورامزدا مرا ياري داد تا هنگامي كه كار را به پايان رساندم. اهورامزدا من و معاونم و اين انجمن را از زيان دور بدارد.
اي كاربر فرمان من و معاونم را به ديدت ناپسند نيايد. راه راست را ترك نكن و بر آن شورش مكن باشد كه اهورا شما را هدايت كند.  ( ها چيه؟ الكي كه معاون نشدم )

چهارم : آن استاد زبان بيگانه اين مسعود خان زبل! كلا ادم صاف و ساده اي هست با هزار نوع نا خالصي. هميشه به فكر اينه كه بنويسه و بخونه. يكي نيست بهش بگه كه…  خب، هيچي. قرار نيست هر كسي بره پيش كسي چيزي بگه كه عجبا! شماها كي ميخواهيد فرهنگ رو ياد بگيريد بريد توي شهرها بزرگ ببين چجوري دارن فرهنگ اموزش ميدن! والا. اين مثلا استاد، يه ركورد عجيبي هم داره كه بايد توي اون كتاب چي هست؟ همون كتابه چي بود اسمش؟ بابا هموني كه هر كي توي دنيا هر غلط گنده تري بكنه توش مي نويسن؟ حالا همون بايد اسم اين ولك هم توش بنويسند اخه چيزي حدود 8 ساله كه نامزديه و ما آخرش نفهميديم 8 سال قبل اين چي از زندگي مي دونسته صد البته كه طرف مقابل هم زياد مي دونسته. هيچ وقت چيزي نمي خوره و هميشه هم شكم درد و معده درد داره. جنس چيني ميمونه هميشه ي خدا يه دردي داره، واي وقتي تلفن حرف ميزنه اينقدر از اون كلمات غير فرهنگي استفاده ميكنه همش اوکی اوکی ميكنه و به خيالش كلاس هم ميزاره. نمي دونه كه داره لغات بيگانه رو وارد فرهنگ اصیل ميكنه. هميشه به جاي كتاب، كتاب خونه ميخره ميره .اونجا از اسم هر كتابي كه خوشش اومد پول ميده ميخره. نمي دونم پول مفت داره هي ميده براي كتاب. من حدس ميزنم اين از سوي كشورهاي غربي ساپورت ميشه كه بره كتاب هاي نويسنده هاي اونها رو بخره و بعد بگن فروش فلان نويسنده ي ما اينقدر بوده. هر كجا نگاه ميكني رد پاي صهيونيست و غربي ها پيدا ميشه حتي توي كفش اين آقاي نچندان غير محترم. صحبت نو هم روي سر انگشتان اين يارو مي چرخه و گاهي وقتها اون قدر تند ميچرخونه كه همه ي اعضاي تحريريه سر گيجه ميگيرن و خودشون رو ميزنن به ديوار. لب تاپش هم هميشه ي خدا باهاشه و توي بغلش گرفته مثل مادرهاي كه به بچه هاي شون غذا ميدن تو بغلشون. من حدس ميزنم اين از طربق ماهواره هميشه با سازمان هاي ممنوعه در ارتباطه ولي از همه ي اينها بگذريم، يه بار رفتيم مراسم ختم. اينقدر قشنگ قرآن رو مي خوند كه من از قيافش تعجب مي كردم. در كل بگيريم مثل باتريه يه طرفش مثبته و همه جاش منفي .

پنجم: آن رئيس و مدير و مدبر ، آن خواننده ي زير زميني ، آن موسيقي دان طبقه بالايي ، آن فرهنگ ساز ، آن سيناتور ، آن جوان رعنا ، اصلا ها…  ماه شب چهارده ، آن بي جنبه ، آن سوار بر كرسي ، آن از خدا بي خبر ، آن …. ، آن ، بسه ديگه اون قديم قديما در دوران نامزدي يه شعري خوند مي گفت: ” اسكه چون يار ما ني ” كه شعر كمي زياد مشكوك واقع بود حالا منظورش كي بوده اينم الله اعلم.آدم خوش اخلاق و خوش رفتاري هست و هر كجا بوي كباب به مشامش برسه خيلي حسش قويه و سرو كلش پيدا ميشه. اون سري توي جشنوار كت و شلورا پوشيده بود عين ادم حسابي ها! البته خودشم آدم با حساب و كتابيه،آخه يه موقع گفتيم آمار حجاج حج واجب رو برامون بياره. بعد يه آماري تقديم كردند كه چندتاشون رو روز بعدش توي بانك ديديم. گفتيم ابول آدم با حساب و كتابيه، حتما اينها از حج فرار كردن وگرنه الان بايد سنگ ميزدن به شيطون كه. يه مشتي وقت هم يه گروه تروريستي به نام پارسينا تشكيل دادن و بعد از انجام چندين عمليات موفق توسط نگهبانان صاحب نام متلاشي شدند و هر كدام از اعضا به يه طرف فرار كردند. يكي قبرس يكي دبي.اينم يكي از محصولات اون بنگاه زوجين مهندس اولي است كه انشاا… هر چي زودتر پير بشن.بدجوري هم ذليل هست، يه شب كلاس ميذاره با ما مياد صحرا. ميگه خانم جرات نداره حرفي بزنه. از اون طرف بجاي اين يه شب بايد سه شبانه روز بشينه ظرف بشوره، گردگيري كنه ، جارو بزنه ، وقتي هم ميگه خسته شدم، بهش ميگن يالا پاشو برو رخت ها رو هم بشور صد دفعه گفتم با اينها نشست و برخاست نكن بدو. خب راست ميگه ديگه. بدو بشور آدم بايد به خانم خونه احترام بگذاره  !

ششم: سرمايه دار بزرگ، ارباب ، طلا فروش ، 405 سوار شو ، باغبان ، كمي تا قسمتي سوسول ، بچ خش ، لرد يا همون چي ميگن ريس و پولدار اين حرفها، اين يارو هم از بس بهش گفتن لرد لرد هي مياد به ما دستور ميده اين كار رو بكن و اون كار رو بكن .آخر هم، خب آخر هم … بذار يه كم فكر كنم … آخر هم هيچي.چيكارش داريم بخسيا بگو دستور بده كيه حالا که گوش بده . اينم باز بايد ممنون همون مهندس نامبر وان باشه كه از توليدات همون كارخانه ي چسپ دوقلو است. كه دستي به زندگيش كشيد و داماد اين خاندان نجفي شد، ولي آدم درستي نيست يك مارمولكيه. از چل ديوار هم ميره بالا. البته نه ديوار مردم ها. ديوار خونه مستر نجفي . وقتي بهش زنگ ميزني اگه ديدي با ادب و درست و به قولا مثل آدم حرف ميزنه، بدونيد اون طرفها پرسه ميزنه. به قول مادرش تا چيزي از اون ور آب مي فرستن، ميگه ” اين برای نامزدم”. اينه ديگه، خيلي ريز و درشت هاي ديگه هم داره كه حالا نميگيم يه وقت ديدي طرفش با قابلمه زد تو سرش. حالا بيا و درستش كن ( اگه بزنه هم دستش درد نكنه خوب كاري ميكنه )

حالا به سوالات زير پاسخ بديد ،نخواستيد هم پاسخ نديد:

سوال اول: فرق دو مهندس چقدر است؟

گزينه ي اول: هيچ فرقي ندارند

گزينه ي دوم: نه كم نه زياد فرق دارند

گزينه ي سوم: داشتن دو مهندس بيانگر اهميت تحصيل است

گزينه ي چهارم: هيچكدام

گزينه ي پنجم: اصلا به ما چه

سوال دوم: از كدام يك از شخصيت ها بيشتر خوشتان مي آيد؟ پارتي بازي هم نكنيد:

گزينه ي اول: آن مهندس و اين مهندس؟

گزينه ي دوم: جان لاك فيلم لاست

گزينه ي سوم: استاد

گزينه ي چهارم: پلنگ صورتي

گزينه ي پنجم: از همه خوش تيپ ترش

سوال سوم: از كدام يك از وسايل منزل خوشتون مياد؟

گزينه ي اول: چراغ گاز و جارو برقي

گزينه ي دوم: تلوزيون و كابينت اشپزخانه

گزينه ي سوم: سيفون توالت و اب گرمكن

گزينه ي چهارم: اصلا اين سوال چه ربطي به موضوع داشت

داور

Posted in این روزها by seyed ali on January 9, 2010

كاشكي ، كاشكي

داوري ، داوري ، داروي

درکار درکار درکار درکار…
اما داوری آن سوی در نشسته است، بي‌ردای شوم ِ قاضيان.
ذات‌اش درايت و انصاف
هياءت ‌اش زمان
و خاطره ‌ات تا جاودان ِ  جاويدان در گذرگاه  ِ ادوار داوری خواهد شد.

شاملو

مردم پهلوان را تعيين مي كنند نه حكومت

Posted in این روزها by seyed ali on January 7, 2010

به تقدويم نگاه مي كنم. 17 دي ماه است هيچ وقت اين تاريخ رو فراموش نمي كنم، 17 دي ماه چه روزي است؟ تولدم؟ يا يك خاطره ي خوش از لحظه هاي زندگيم؟ نه هيچ كدام نيست،‌ اين روز با همه ي خاطراتم متفاوت است. 17 دي ماه من را ياد 17 دي ماه سال 1346 مي اندازد. من نبودم ولي ان را احساس مي كنم. 17 دي ماه 1346 روزي كه آسمان ايران در غم جهان پهلوان خود گريست. روزي كه مردم پهلوانشان را از دست دادند، روزي كه يتيم هاي كوچه و بازار تهران يتيم تر شدند، روزي كه مردم كوچه و بازار حامي خود را از دست دادند. اري 17 دي ماه روز در گذشت جهان پهلوني بود كه مردم اون را پهلوان كردند نه حكومت، روز در گذشت مردي كه هميشه حامي مظلوم بود، در مقابل ظلم و استبداد سر پايين نياورد، انساني كه عزت و شرف خود را در گرو حمايت از مظلوم مي ديد نه تعظيم به قدرت، مسلماني كه حاضر نشد دست در دست شاه ايران بگذارد و حتي سر فرود ايد و به شاه تعظيم و تكريم نمي كرد اما در مقابل پيرزني فقير زانو ميزد. ايراني اي كه در مقابل شاه ايستاد اما در مراسم هفتم دكتر مصدق بر سر خاك رفت و اشك ريخت. ورزشكاري كه در ميدان نبرد اكر حريف اسيب مي ديد و از يك دست استفاده مي كرد او هم از يك دست استفاده مي كرد تا برابر باشند. قهرماني كه پس از شكست حريف روسي خود در مسابقات جهاني اولين كسي كه به اون تبريك گفت و او را بغل كرد مربي حريفش بود كه گفت: تختي يك پهلوان واقعي است. او كه با وجود مدالهاي رنگارنگ المپيكش بهترين هديه و داراي خود را قراني ميدانست كه از دست يك ايت الله گرفته بود. كسي كه حتي مرگ هم او را محو نكرد.

امروز 17 دي ماه 1388 سالگرد در گذشت جهان پهلوان معاصر ايران غلامرضا تختي است. پهلواني كه حكومت او را پهلوان نكرد. پهلواني كه مدال هايش او را پهلوان نكرد، پهلواني كه فيلم تبليغاتي بازي نمي كرد، پهلواني كه از ان مسئول و اين و ان بازوبند پهلواني نگرفت، و در اخر پهلواني كه پهلوانيش او را پهلوان كرد و بازوبند پهلواني را مردم كوچه و بازار بر بازويش بستند.

جهان پهلوانا صفاي تو باد

دل مهر ورزان سراي تو باد

و اينگونه بود جهان پهلوان معاصر ايران

نبرد نابرابر، نیست کار ما برادر
موضوع درس امروزدرس جوونمردیه
می دونین کیه معلم؟ غلامرضا تختیه
باید که توی زندگی یه مرد باشیم تو میدون
این راه و رسم تختیه

آی بچه های ایرون پیرو راه مردایین؟ شاگرد پهلوونایین؟
خوبه که یادتون باشه معلمای فردایین

یه تختی بود یه ایرون، خاطر خواهاش فراوون
کارش رضای مردم ،به دادشون رسیدن
به جای مهر و امضا ،حرفشو می خریدن

روزی و روزگاری در حین کارزاری
فهمید که یک دست حریف اون شکسته

مردونه با شهامت
گفت نیست این عدالت
نبرد نا برابر
نیست کار ما برادر

تموم دنیا دیدن ،کشتی گرفت یه دستی
گویی که ساغری شد در گیر و دار مستی

اون نیست
اما اسمش موند تو دیار هستی

یه تختی بود یه دنیادلش به قد دریا
تو قصه ها نوشتن حقیقته نه رویا
اسمش چه رونقی دادبه اسم پهلوونا
دنبال راه و رسمش راه افتادن جوونا

یه تختی بود یه بازار دوست داشت بمیره
اما مردم نبینن آزار

یه تختی بود یه میدون ،وای ز روز مرگش
مردم با چشم گریون

یه ملت و یه تختی
قصه اش قشنگه اما
پایان روزگارش
رسید به شوربختی

یه تختی بود که مردش
از بس زمین نخوردش

گفتن که خود کشی بود
از بس که در خوشی بود
گفتیم دروغه
شاید
از درد و نا خوشی بود

یه تختی بود که کشته شد اما
توی روز نامه ها یه جور دیگه نوشته شد
یه تختی بود که کشتنش
اما دلیل مرگشو خاطرخواهی نوشتنش

یه تختیه که زنده اس
قصه ش کوتاهه اما
اسمش که خیلی گنده اس
چه باخت چه برد مهم نیست
اما تا دنیا دنیاست
برنده اس و برنده س
نبرد نا برابر
نیست کار ما برادر

شايد هنوز هم فرصت بود

شايد عجيب ترين و غير منتظره ترين خبري كه روز پنج شنبه شنيدم خبر عزل حسين مهروري بخشدار گراش از سوي استاندار جوان فارس بود. استانداري كه از سوي دكتر احمدي نژاد ريس دولت دهم انتخاب شده بود.
وقتي ريس جمهور يك فرد 30 ساله را به عنوان استاندار 5 ميليوني فارس انتخاب كرد حتما معيارها و توانمندي هايی در وي ديده است كه اين چنين پست مهمي را به احمدزاده ي 30 ساله مي دهد.از ريس جمهور هم  به دليل این انتخاب تقدير به عمل آمد.
احمد زاده  در روزهاي نخست كاريش به روش اولين روزهاي دولت نهم همانند دكتر احمدي نژاد، به صورت سر زده از چندين مناطق بازديد كرد تا مسئولين هر كجاي استان فارس منتظر حضور غير منتظريه استاندار باشند. احمد زاده در سفر خود به لارستان و بخش گراش بنا به شكايت اهالي خيابان آبياري كه 2 سال پيش به استانداري برده بودند رجوع كرد و طي دستوري سريع به بخشدار گراش خواهان تعطيلي معدن تنگ بادام شد تا از تردد ماشين هاي سنگين كه مشكلاتي براي مردم محل ايجاد كرده بود جلوگيري شود.
نكته ي جالب برايم اينجا بود كه براي نوشتن گزارش محله اي خيابان آبياري چند شماره بود كه مردم اين محل تقاضا داشتند كه اين مشكلاتشان را بازگو كنيم. در شماره ي 44صحبت نو اين گزارش تهيه شد و برای چاپ فرستاده شد. اين گزارش هم برايم همانند ساير گزارش هايی بود كه درباره ي محلات گراش مي نوشتم.
حسين مهروري بعد از رفتن از شهرداري پا را صد متر بالاتر گذاشت تا به بخشداري برود. بخشداري كه هميشه در برخورد با مردم خوش رو بود و با آنها هم صحبت مي شد. چند روز پيش يعني روز 17 آذر در هنگام  بارندگي شديد مهروري را در حال كمك به كساني ديدم كه بر اثر بارندگي شديد،آب به خانه هايشان نفوذ كرده بود. بعضي ها پا پی اش شده بودند و از او تقاضای لودر داشتند.گفتم آقاي مهروري كه الان شهردار نيستند. لودر بايد از شهرداري بيايد. اما با تماس ایشان، لودر شهرداري براي كمك به مردم آمد. اين آخرين ديدار من با حسين مهروري بخشدار سابق گراش بود.
بعد از خواندن حكم استاندار فارس براي عزل بخشدار گراش دو چيز به ذهنم رسيد. اولين اينكه استاندار جديد فارس كاملا احمدي نژادي هست و با كسي شوخي ندارد و در اجراي حكم خود قاطع عمل مي كند و اين زنگ خطري است براي مسئولين ساير نقاط استان و بخصوص بخشدار بعدي گراش.
دومي هم اين بود كه اين حكم براي مهروري كمي سنگين بود و مي شد كمي متعادل تر عمل كرد. درست است كه ساكنين خيابان آبياري از دست مهروري بخاطر اجازه ي عبور و مرور در زمان شهرداريش و روند كند پيگيري و رفع نشدن مشكلاتشان در طول اين سه سال از وي دلخور بودند و انتقادهايی داشتند اما شايد خود ساكنين آبياري هم اين حكم را سنگين بدانند. آنها انتظار نداشتند كسي بركنار شود بلكه انتظار داشتند آن فرد مشكلاتشان را حل كند. به هر حال بخشدار اصولگراي گراش شايد در صورتي كه مستحق چنين برخوردي نبود از كار بر كنار شد تا اولين بخشدار گراش باشد كه از مقام خود عزل مي شود.
احمدزاده هم كه خود دستي در رسانه دارد سريع اين حكم را به عنوان اولين هشدار رسانه اي كرد .در سايت استاندار فارس و خبرگزاري ايرنا و ايسنا اين خبر منعكس شد. و به دنبال آن سايت هاي حاميان احمدي نژاد نيز از اين حكم تقدير كرده تا جايی كه رجا نيوز كه از سايت هاي نزديك به ريس جمهور هست اين خبر را با تيتر اقدام ارزشمند استاندار فارس در جهت رفاه مردم انعكاس داد. خبرگزاري مهين و جريان و سایت پارسینه هم اين خبر را پوشش دادند. در خبرگزاري هاي رجا نيوز ، ميهن و جريان از گزارش محله اي كه در صحبت نو چاپ شده بود و نسخه ای از آن در اينترنت موجود بود استفاده شد.
اقدام استاندار و رسانه اي شدن اين خبر در روزهای نخست استانداري احمد زاده، هم جو تبليغاتي داشت و هم اينكه نشان داد وي اگر چه جوانترين استاندار دولت دهم به حساب مي آيد اما برای دفاع از حقوق مردم قاطع عمل مي كند.
خبرهاي گوناگوني از انتصاب بخشدار جديد گراش به گوش مي رسد اما بايد ديد كه سر آخر چه كسي به اين سمت انتصاب مي شود.

قانون

Posted in اینجا ایران است by seyed ali on November 20, 2009
Tags:

چند مدت قبل، يكي از دوستان تماس گرفت و گفت اگر  وقت دارم او را  تا لار برسانم .میخواست از آنجا برود شیراز.لطیفی هم کار داشت و باید زودتر می رفتم که دیرش نشود.از سه راه بندر كه مي خواستيم برويم لطيفي، دو طرف خيابان را بسيجي ها كنترل مي كردند و تابلو ايست داشتند. در مسیر رفت، یک آقای  میانسال بود كه با لباس شخصي ايستاده بود. ايست داد ،ما هم ايساديم. ولي هنوز ماشين به طور كامل متوقف نشده بود که با خنده و رویی باز گفت : سلام، بفرماييد.

کارمان که تمام شد، از لطیفی برگشتیم لار. حالا نوبت ایست این طرف خیابان بود.با این تفاوت که این بار چند جوان بسیجی ایستاده بودند.خشن و حق به جانب حرف می زدند.

یکی از آنها گفت: مگه تابلو ايست را نميبيني ؟

گفتم: بله ديدم و براي همين هم اينجا وايسادم.

گفت:  مدارك لطفا

گفتم: مدارك يعني چي؟

گفت: گواهينامه و كارت ماشين

گفتم: شرمنده ، شما اگر حکمی یا كارت شناسايي دارید به من نشان بدهید تا من هم مدارک ماشینم را به شما نشان بدهم. چون من شما را نميشناسم و لباستان هم شخصي است.

گفت از من حكم مي خواهي؟

رو به دوستش كرد و با بي احترامي  گفت تو حكمي چيزي نداري؟ اين خيلي آدمه از ما حكم مي خواد

اين جمله رو كه گفت، پيش خودم گفتم تا آخر كم نميارم تا بدونه كي آدمه.

دوستش گفت نه من حكمي چيزي ندارم

رو به من كرد و گفت: يعني مداركت رو نميدي؟

گفتم من شما را نميشناسم

با عصبانيت گفت آرم سپاه و ماشين سپاه را نمي بيني؟

گفتم بله ميبينم ولي طبق قانون و آئين نامه ي راهنمايي و رانندگي من فقط مي تونم گواهينامه را نشون مامور راهنمايي بدم.

گفت مي خواهي قهرمان بازي در بياري؟!

گفتم نه ، من فقط دارم طبق قانون عمل ميكنم .

خلاصه از اون اصرار و از ما انكار آخر سر گفت:

نكنه گواهينامه نداري كه نشون نميدي؟

گفتم: کاري نداره كه . الان زنگ بزنيد يه مامور راهنمايي و رانندگي بياد معلوم ميشه مدارک دارم یا نه.

سر آخر هم اين بابا كوتاه نمي اومد، ولي يكي از بسیجی هایی  كه اون طرف تر وايساده بود گفت بفرماييد مي تونيد بريد.

ازش تشکر کردم و راه افتادم.

دوستم گفت نه از خوش اخلاقی مردی که وقتی رفتیم دیدیمش،نه از اینها.

اگر آن مرد اولي همه ي اين مدارك را خواسته بود با رضایت بهش ميدادم. چون خوش اخلاق بود و درست بر خورد كرد ولي اگه شده بود تا صبح هم هيچ مدركي به اين يكي نمي دادم .

من  موندم كه چرا بدون حكم و با لباس شخصي و با اين اخلاق جلوي آدم رو مي گيرند و ميگن گواهينامه؟ گرفتن گواهينامه يا كارت بيمه در حيطه ي وظايف آنها نيست ، گيرم من بيمه نداشته باشم چجوري مي خوان من را جریمه كنند؟ مگر مامور راهنمايي و رانندگي هستند.

هنوزم وقتي  ياد اين موضوع مي افتم چهره ي اون مرد بسيجي با آن خنده و خوش روييش در ذهنم باقي مانده پيش خودم مي گويم چي ميشد اگر همه اینطور با دیگران برخورد می کردند.

روزگار غریب

Posted in این روزها by seyed ali on November 17, 2009
Tags:

“به اندیشیدن خطر مکن روزگار غریبیست نازنین”

سالها پيش اين جمله را قبول نداشتم اما حال به شاملو مي گويم: روزگار خيلي غریبیست

زندگي چيست؟

Posted in اتفاقات by seyed ali on November 15, 2009
Tags:

كم كم به پايان ماه نزديك مي شديم.مطالبي که قرار بود براي صحبت نو بفرستم را بايد آماده مي کردم.كارهاي زيادي داشتم،شنبه شب بعد از جلسه تحريريه ، شام خوردم و به خانه برگشتم تا وقت داشته باشم به کارهام برسم. هنوز چند كلمه اي بيشتر تايپ نكرده بودم كه موبايلم زنگ خورد، دوستم بود و گفت سلام: خبر داري محمد تصادف كرده؟ گفتم چي؟ محمد؟ گفت: آره.نزديك بود موبايلم از دستم بيافته. نمي تونستم خودم رو نگه دارم حتي يک لحظه احساس كردم نمي تونم وزن خودم رو تحمل کنم. گفتم چي شده؟ گفت الان توي بيمارستانه و ضربه مغزي شده و ميگن چندان اميدي بهش نيست. ديگه نفهميدم چي شد وقتي به خودم اومدم ديدم هنوز موبايل توي دستمه و تماس قطع شده.وقتي نگاه كردم ديدم 8 دقيقه ي قبل زنگ خورده و یادم نمی آمد آن 5 دقیقه که ساکت بودم چه بر من گذشت. گوشيم رو برداشتم و زنگ زدم دوستم.گفت: كجا رفتي تو ! هر چي الو الو کردم جواب نمي دادي.گفت: محمد با موتور بوده،يه موتور ديگه زده بهش. ميگن طرف مست بوده، اون موقع از هر چي آدم مست و لجن بود متنفر شدم. گفتم بيا دنبالم بريم بيمارستان گفت الان نميشه كسي رو راه نميدن.

گوشي رو قطع كردم آبي صورتم زدم. نمي دونستم چيكار کنم. معمولا طاقت خيلي چيزها رو دارم و سعي ميكنم صبور باشم. اين بار هم سعي كردم اين كار رو بكنم. از خدا خواستم هر چي صلاح هست رو رقم بزنه و حال محمد خوب شه. اين حادثه من رو به ياد مهدي سوزنده انداخت.اون ماجرا هم همينجور بود.وقتي شنيديم سريع رفتيم بيمارستان. اونجا تونستم جلو گريه ام رو بگيرم.الان تمام خاطرات توي ذهنم مرور مي شد.

برگشتم پاي كامپيوترم تا بلكه بتونم مطالبم رو بنويسم.دو سه كلمه که تايپ كردم و مي خواستم ذهنم رو متمركز كنم روي مطالب، همش تصوير محمد توي ذهنم مي اومد و نمي تونستم بنويسم. سعي كردم به هر نحوي شده حواسم رو جمع كنم ولي نشد. تا صبح فكر اين ماجرا از من جدا نشد. ظهر رفتيم بيمارستان ولي نگذاشتند بريم ببينيمش و برگشتيم خونه.

امشب دوباره خواستم بشينم بنويسم اما باز هم نتوانستم. سعي كردم به اعضاي گروه تحريريه ي صحبت نو خبر بدم كه جلسه اي بزاريم و مطالب رو بدم اونها تمومش كنند اما اين هم شد جزء دردسرهاي ما ، كه ديگه جاي براي فكر كردن به اين موضوع توي ذهنم نبود.

وقتي مي خواستم بنويسم، همش چهره ي پسر بچه ي 16 ، 17 ساله در نظرم مي اومد. درست بود رابطه ي نزديكي با هم نداشتيم، حتي با وجود اينكه اقوام بوديم، ولي پسر با معرفتي بود و براي همين هميشه ازش خوشم مي اومد. چند سالي بود ميومد فوتبال و بازيكن بسيار خوبي بود. يادمه آخرين باري كه رفتيم سالن بازي ، مي خواست شوت بزنه ولي پاش سر خورد و افتاد من دستش رو گرفتم و بلندش كردم. الان روي تخت بيمارستان خوابيده بدون اينكه متوجه باشه اطرافش چه ميگذره. روي تخت بيمارستان دراز كشيده با دست و پاي شكسته، با سري شكاف برداشه، با زباني پاره شده با فكي شكسته و حتي با سوراخي كه درزير گلويش ايجاد كرده اند براي تنفسش. وقتي روي تخت افتاده بود مي گفتم اي كاش مثل همون بازي فوتبال كه وقتي افتاد دستش رو گرفتم و بلندش كردم گفت ببخشيد ،مي تونستم اينبار هم دستش رو بگيرم و بلندش بكنم.انتظار هم نداشتم از من تشكر کنه. …
هميشه در مواقعي كه براي دوستانم يا آشنايانم مشكلي پيش مي آمد اونها را تشويق به صبر كردن مي كردم و سعي مي كردم به اونها اميد بدهم. اما …

اما اعتراف ميكنم كه حتي در موقع نوشتن اين مطلب در تنهايي و خلوت خودم نتوانستم اشكهايم را كنترل كنم.

نمي دانم مي توانم بيشتر بنويسم يا نه، اما هميشه به لطف و عنايت حضرت حق اميدوار بودم و حال نيز تنها دست به درگاهش بر ميدارم و با صداي بلند از ته دل صدايش ميكنم كه خود گفته است بخوانيد مرا تا اجابت كنم شما را

التماس دعا داريم…

يا حق
بامداد دوشنبه 25 ابان ماه 1388